همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
درست تا همين يك ساعت پيش من آدمي بودم به غايت نفهم اما الان بعد از خواندن وبلاگ ... و خاطراتش دلم مي خواد سيگارت ببندم به خودمو برم زير رررررررررررررررر حالا هر چي شد.
ممكن است احوالات ذيل به سمع شما در احوالات بزرگان ديني و علمي اندرون و برون وطن نيز رسيده باشد كه صد البته متون ذيل از نسخ ارجينال اين احوالات برگرفته شدندي و در صحت آن شكي نمي باشندي و الباقي نسخ مربوط به ساير بزرگان كپي رايت مي باشندي
اندر احوالات ايشان همي بس كه:
بر روي زيلوئي كه جهاز منزل گرامشان بوده و از چند نسل پيشتر به اخوالزوجه به ارث رسيدندي تا كنون سر كرده و هرگز طعم گوشت تازه را نچشيدندي و به مثال فقرا زندگي مي نمودندي و دايت داشتندي
در يكي از ديت هائي كه ايشان داشتندي دست در يخه جامه خود نمودندي، اورا سورپرايز كردندي و اسكناسي ناچيز به پسركي فهميده دادندي . آنقدر ناچيز كه اوشان مركبي خريدندي. ايشان در يخه جامه خود براي روز نبادا نه مبادا از اين چرك كف دست حمل مي نمودني و برخي از مورخان تخمين زدندي كه جيب ايشان اند جيب بودندي
و در ديتي ديگر عده اي به سر زننان به ديدار ايشان آمدندي و در بازگشت از ايشان قاب دستمال دماغيشان را براي تبرك خواستندي و ايشان بلفور دادندي و ديگري جامه ي ايشان را خواستندي و دادندي و ديگري تنبان ايشان را خواستندي، دادندي و ديگري ....، دادندي و ايشان آنقدر متبركات از خودشان در كردندي كه يكي از ياران فورسماژور چارقدي تهيه نمودندي و ايشان را به منزل رساندني
و بگويم، بگويم نگذار بگويم ريا گردندي، ايشان حتي دچار توهمات الهامات غيبي نيز مي گرديده و به ناگاه سر از دكاني در مي آورندندي كه دكاندارش پشت ايشان اراجيفي را گفتندي
ايشان ديو را سرنگون نمودندي و اوشان پشم بودندي
سخن بسيار است و فرصت اندك
|
+| نوشته شده توسط
تصویر خیال در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
|